نبض زمان آرام می تپد روزی کودکم خواهد آمد

امن یجیب .....

خدای من ..... این روزها بیشتر حواست به من باشد می گویند بزرگترین شکست ، از دست دادن ایمان است حواست باشد که من شکست نخوردم من تو را همیشه به نام قاضی الحاجات میخوانم ، هر چند اگر همه التماس هایم را نادیده بگیری تو را ارحم الراحمین میدانم ، حتی اگر بر من سخت بگیری تو هنوز همان خدایی که من امیدم به توست برایم امن یجیب بخوان تا آرام شود این دل مضطربم .....   ...
5 بهمن 1393

مسافرت من و بابایی به تهران

سلام فرشته کوچولوی من ، من و بابایی دیدیم حوصلمون سر رفته گفتیم چیکار کنیم ؟ دیدیم دلمون خیلی مسافرت میخواد اما به خاطر شما نمیشه آخه از چند روز دیگه دوباره انتظار ما واسه اومدن شما عزیز نازنین شروع میشه واسه همین تصمیم گرفتیم که بابایی جمعه و شنبه رو مرخصی بگیره بریم تهران هم به عمه و دوتا بچه هاش سر بزنیم هم یه دوری بزنیم     جمعه صبح حرکت کردیم شنبه هم بابایی یه کفش آهنین پوشید از صبح تا ساعت 9 شب یکسره مامانی رو هر جایی که دوست داشت برد و گردوند عزیزم ماشین رو خونه عمه گذاشتیم گفتیم با مترو بریم که گرفتار ترافیک نشیم   ...
5 بهمن 1393